«خانه مرزی» نوشته ویلیام هوپ هاجسن از آن کتاب هایی است که آرام شروع می شود ولی کم کم تو را پرت می کند وسط ترس های عجیب و غریب و ناشناخته. قصه با پیدا شدن خرابه یک خانه دورافتاده کنار پرتگاه در غرب ایرلند کلید می خورد؛ جایی که دو نفر یک دست نوشته قدیمی پیدا می کنند و می فهمیم صاحب قبلی خانه، پیرمردی تنها بوده که با خواهرش مری و سگش پپر زندگی می کرده. از همان اول نشانه های مرموز مثل نورهای دوردست، خواب های سنگین و حس حضور یک چیز ناشناخته دور و بر خانه دیده می شود، اما طولی نمی کشد که ماجرا شکل واقعی و ترسناک تری می گیرد.
با جلو رفتن روایت، حمله موجودات خوک مانند و نیمه انسان و محاصره شدن خانه، داستان را از یک وحشت زمینی به سمت وحشت کیهانی می برد؛ جایی که مرز زمان و مکان به هم می ریزد و راوی انگار سقوط می کند به جهانی بیرون از فهم معمول ما. این کتاب فقط دنبال ترساندن نیست؛ بیشتر درباره تنهایی، فروپاشی دنیا و این حس است که انسان جلوی عظمت بی رحم جهان چقدر کوچک است. اگر به داستان های وهم آلود، فضای گوتیک و وحشت کیهانی علاقه داری (چیزی نزدیک به حال و هوای آثار لاوکرفت)، «خانه مرزی» از آن انتخاب هایی است که تا مدت ها در ذهنت می ماند.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.