تا حالا شده فکر کنی تعطیلاتت قراره عالی باشه، بعد یهو همه چی کنسل بشه؟ قهرمان این داستان هم دقیقا همین حس رو دارد، تا این که ماماجی (مادربزرگ عجیب و غریب و غیرقابل پیش بینی اش) سر می رسد و بدون مقدمه می زند به جاده. چمدانی که از قبل برای سفر بسته بود هنوز گوشه اتاق است، کمربند را می بندند و راه می افتند؛ سفری که هیچ چیزش شبیه برنامه های معمولی نیست و هر لحظه ممکن است مسیرش عوض شود.
اما این سفر فقط گشت و گذار نیست. ماماجی یک کتاب سبز خیلی خاص همراهش دارد؛ کتابی پر از خاطره، تکه هایی از تاریخ و سرنخ هایی که کمک می کند راه خانه را پیدا کنند. در طول مسیر، پسر یازده ساله کم کم می فهمد گذشته برای آدم هایی شبیه او همیشه هم روشن و قشنگ نبوده و گاهی پشت ظاهر آرام یک ماجرا، حقیقت های سنگینی پنهان است. «بزن به جاده!» یک رمان خواندنی و پرفروش است که در دل یک سفر مادربزرگ و نوه ای، آرام آرام از تبعیض نژادی در جنوب آمریکا هم پرده برمی دارد.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.