یک پسر تنها وسط یک جزیره دور افتاده چشم باز می کند؛ زخمی است و گیج، و هیچ چیزی یادش نمی آید. نه می داند چطور به اینجا رسیده، نه حتی اسم خودش را. هر طرف را می گردد اما خبری از آدم ها و نشانه های آشنا نیست و همین تنهایی بیشتر می ترساندش.
بدتر از همه این است که یک صدای خیالی هم مدام کنارش پیداست؛ بد اخلاق و عصبی، هی ناامیدش می کند و می خواهد بترساندش. با این حال پسر تصمیم می گیرد تسلیم نشود و مثل قهرمان های قصه ها شجاع بماند. وقتی از دور یک نور می بیند، همان نور می شود امیدش و راه می افتد تا بفهمد پشت آن نور چه رازی پنهان شده و چطور می تواند از این ناکجا جان سالم به در ببرد.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.