ریچل هر روز سوار یک قطار تکراری می شود و از پشت پنجره، محله های آرام حومه شهر را نگاه می کند. توی یکی از همین مسیرها چشمش به یک زوج می افتد که انگار هر روز صبح روی ایوان خانه شان زندگی بی نقصی دارند؛ ریچل هم توی ذهنش برایشان اسم می گذارد و کم کم حس می کند آن ها را می شناسد. برای او، این تصویر خوش و مرتب یادآور چیزی است که خودش زمانی داشته و حالا از دست داده.
اما یک روز، در چند ثانیه کوتاه، ریچل صحنه ای می بیند که حسابی به همش می ریزد و دیگر نمی تواند بی خیال ماجرا شود. پای پلیس وسط می آید و ریچل وارد داستانی می شود که هرچه جلوتر می رود، مرز بین واقعیت و برداشت های او تارتر می شود. حالا سوال اصلی این است: ریچل شاهد قابل اعتمادی است یا خودش هم تکه ای از این معمای ترسناک؟
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.