داستان «سایه ملخ» از یک تابستان داغ در روستا شروع می شود؛ جایی که زندگی مردم با مزرعه و دام و رفت و آمدهای روزمره گره خورده. صابر که راوی قصه است، زودتر از بقیه یک نشانه عجیب را می بیند: هجوم ملخ ها. کم کم این اتفاق روی همه روستا سایه می اندازد و فضای قصه را پر از نگرانی و انتظار می کند. در کنار این ماجرا، رابطه صابر با پدر کم بینایش و برخوردهایش با بچه های روستا هم طوری روایت می شود که انگار خواننده خودش وسط همان کوچه ها ایستاده و دارد زندگی را از نزدیک می بیند.
اما ملخ ها فقط یک علامت هستند؛ اتفاق اصلی وقتی رخ می دهد که پای جنگ و حمله عراقی ها به روستا باز می شود و امنیت و آرامش مردم به هم می ریزد. صابر باز هم اولین کسی است که بو می برد چه خبر شده و همین کنجکاوی و پیگیری او، قصه را پرتعلیق و نفس گیر جلو می برد. محمدرضا بایرامی بدون این که بخواهد با کلمات عجیب و غریب خودنمایی کند، خیلی روان از حال و هوای روستا، رسم و رسوم، سختی های زندگی سنتی و همبستگی مردم در روزهای سخت می گوید؛ و در آخر هم با وجود تلخی جنگ، امید را طوری نشان می دهد که انگار بعد از هر سایه ای بالاخره آفتاب برمی گردد.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.