دو تا از بچه ها دیروز زده بودند به ساحل و وقتی برگشتند، با هیجان می گفتند دریا یه جسد زن رو پس داده. تعریف می کردند پیکر انگار خیلی تازه بوده و موج ها آروم آروم هلش داده بودند تا نزدیک یکی از صخره های مرجانی.
می گفتند یه تیکه از موهاش ریخته بود روی صورتش و لای همون موها، شاخه های مرجانی گیر کرده بود؛ طوری که انگار دریا با خودش یه راز سنگین آورده و همون جا کنار ساحل ولش کرده. «سایه ی تاریک کاج ها» از غلامرضا رضایی (نشر نیماژ) روایتش رو از همین حس دلهره و کنجکاوی شروع می کند.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.