ببعی و جیرجیرک همسایه هم بودند و همیشه صدای همدیگه را می شنیدند. اما یک روز هر چی جیرجیری جیرجیر کرد، از خونه ببعی هیچ خبری نشد؛ نه بع بع، نه حتی یک تکون کوچیک. جیرجیری که نگران شده بود، رفت سراغ پنجره و بالش را محکم کوبید، ولی باز هم جوابی نیامد.
حالا سوال اینجاست: ببعی کجا رفته بود و چرا هیچ صدایی ازش در نمی اومد؟ اگه دوست داری سر از ماجرا دربیاری و بفهمی پشت این سکوت عجیب چی بوده، کتاب «جیرجیری و ببعی» اثر لاله جعفری از انتشارات محراب قلم را بخون و همراه جیرجیری قدم به قدم دنبال ببعی بگرد.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.