هایدی یه دختر کوچولوی پنج ساله و یتیمه که مجبور می شه بره توی کوه های آلپ و پیش پدربزرگش زندگی کنه. اهالی روستا از پدربزرگ حسابی می ترسن و می گن آدم تند و گوشه گیریه، ولی هایدی از همون اول با ظاهر خاصش مثل ریش بلند و ابروهای خاکستریش ارتباط می گیره و کم کم یه دنیای تازه براش شروع می شه؛ دنیایی پر از هوای تمیز کوهستان، آفتاب، بازی های کودکانه و دوستی با بزها و پرنده ها.
اما این خوشی زیاد دوام نمیاره و یه روز عمه اش از راه می رسه و هایدی رو با خودش می بره شهر تا با یه خانواده جدید زندگی کنه. دوری از کوهستان و پدربزرگ برای هایدی خیلی سخته و هر روز بیشتر دلتنگ می شه. حالا سوال اینه که آیا هایدی می تونه دوباره راهی پیدا کنه و برگرده به همون جایی که حس می کنه واقعا بهش تعلق داره؟
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.