این کتاب روایت واقعی زندگی جوئل بن ایزی است؛ کسی که کارش قصه گفتن بود و برای تعریف کردن داستان ها به شهرها و کشور های مختلف سفر می کرد. درست وقتی فکر می کرد همه چیز طبق روال و حتی بهتر از همیشه پیش می رود، سرطان سراغش می آید و صدایش را از او می گیرد؛ اتفاقی که برای یک قصه گو یعنی از دست دادن مهم ترین ابزار زندگی.
حالا او به جای حرف زدن، با نوشتن قصه ها و مرور تجربه های خودش دنبال جواب می گردد: چرا این اتفاق افتاد و معنای خوشحالی واقعی چیست؟ همان جمله معروف پدرش هم مدام توی ذهنش می چرخد که «آدم ها برنامه می ریزند و خدا می خندد» و نویسنده سعی می کند از دل همین بحران، به راز شادمانی و امید در زندگی برسد.
اولین نفری باشید که نظر میدهد
برای ثبت نظر وارد حساب کاربری خود شوید.